قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
343
درة التاج ( فارسى )
تعليم اوّل در تعريف و تقسيم قضيه قضيه قولى باشذ معقول ، يا مسموع . كى اطلاق صادق يا كاذب بر آن توان كرد بحقيقت ، يا قولي عارض او شوذ لذاته كى صادق باشذ يا كاذب و بقيد حقيقت و لذاته احتراز مىكنند از مثل تفضّل بكذا ، جه اوامر است بذات ، و دلالت بر خبريّت مىكند ، جه معنى [ او ] آنست كى اريد تفضّلك به ، و بقيد اطلاق ، با عروض صادق ، و كاذب ، احتراز مىكنند از باقى اقوال خواه تقييدى باشذ كى مفردى قائم مقام او بايستذ . جنانك الحيوان الناطق « 1 » كى در قوّت مفرد است كى او انسان « 2 » است . و اين در اقوال شارحه به كار آيذ جنانك گفتيم . و خواه انشائى ، جون تمنّى ، و ترجّى ، و امر ، و نهى ، و قسم ، و ندا ، و تعجّب ، و استفهام ، و اين بمحاورات اخص باشذ نه « 3 » بعلوم ، و در خطابت و شعر و آنج جارى مجرى ايشان باشذ از انواع « 4 » محاورات كى بخطابت و شعر مانند « 5 » و اگر جه نباشند به آن منتفع شوند . و امّا حديث دورى كى در تعريف قضيه مىگويند باطل است ، جه تصور صحّت اطلاق صادق و كاذب « 6 » بر آن متوقّف نيست بر تصور صادق و كاذب و اگر توقف مسلّم داريم لا نسلّم كى صادق و كاذب را بىخبر ندانند ، جه شايذ كى به آن بدانند كى قولى مطابق است ، يا غير مطابق و اگر مسلّم داريم كى بىخبر نمىتوان دانست و لكن اين تعريف نه به جهت افادت تصور اوست بل « 7 » به جهت تخليص اوست از غير او از اقوال « 8 » ، و معلومات مشتبه تمييز ايشان بجيزى كى معرفت آن جيز بر معرفت ايشان موقوف باشذ جايز بود ، جنانك اگر اشتباهى در معنى حيوان بيفتد جايز باشد كى گوئيم ما به حيوان آن جيز مىخواهيم كى در حد انسان بجاى جنس افتد ، و اين دور نباشذ ،
--> ( 1 ) - الحيوان ناطق - اصل ، ( 2 ) - مفرديست كه او انسان - م - ط ( 3 ) - و نه - م ( 4 ) - و انواع - م . ( 5 ) باشذ - اصل ( 6 ) و كاذب را - م ( 7 ) بلكه - م ( 8 ) و از اقوال م